تبليغاتX
رشکوییه و یک مشت خاطره
 
 
 
  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:50  توسط مهدی  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:49  توسط مهدی  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 9:45  توسط مهدی  | 
خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

 در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر می­گشودم

می رفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب وهوایی

یادم که میاد دوران دبستان اون موقع ها که مجبور بودیم این شعرا رو حفظ کنیم  سر حفظ کردن ان شعر چقدر حرصم می گرفت

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم چه با صفایی

مگه یه روستا یا یه زندگی ساده روستایی چی داره که این اقا اینقدر داره غبطشو می خوره

اون موقع ها تو دوران کودکی زرق و برق زندگی شهری حسابی چشممون رو می گرفت . شاید نهایت ارزومون این بود یه بار شده قدم تو شهر بزاریم. و وقتی یکیمون از شهر میومد انگار لنگه دنیا رفته بود و چه کلاسی می ذاشت و راست و دروغ چی ها که تعریف نمی کرد . از پارک شادی گرفته  تا ...

چه با اب و تاب برا هم تعریف می کردیم و چه مشتاقانه  شاید  هم ساده لوحانه گوش می کردیم از شرح سفر و ماوقعی که شاید سر و تهش نصفه روز هم نمی شد. شاید اصلا  همش دروغ بود  و زاییده فکر و توهم کودکانه.

کافی بود یه پسر هم سن و سالمون رو تو کوچه منتظر اتوبوس ببینیم ودلمون حسابی بسوزه و  طرف هم جوری خودشو بگیره که انگاری یه راست داره می ره کره مریخ

خلاصه رفتن به شهر حتی برای یه مرتبه منتهای آمال و  آرزو های بچگی ما بود. چون شهر و زندگی شهری برای ما تو پارک رفتن و سینما رفتن خلاصه می شد. مغازه های رنگ و وارنگ . خیابونای خوشکل. خونه ها و آپارتمانای خوشکل.

 

کافی بود فقط یه بار یه بچه شهری  رو تو ده ببینیم. انگاری طرف از یه سیاره دیگه اومده و دورش جمع می شدیم  و چه افتخاری می کردیم اگه طرف با ما دوست می شد. و اون نامرد هم راست و دروغ چه چیزایی از شهر برامون تعریف می کرد و ما هم گوش می کردیم و غصه می خوردیم.

هیچوقت هم این سوال برامون پیش نمی اومد اگه شهر اینقدرا که اینا می گن خشه و خوش می گذره چرا پسر داییمون التماس باباش می کنه تا تابستون رو کاملا ده بمونه. واقعا چرا؟

پاسخ  خیلی از این سوالات بچگی رو لابه لای سیل خاطرات زندگی تو شهر پیدا می کنم.

خیلی از اون چراها و آرزوها الان دیگه هیچ مفهومی نداره. اون زرق و برقا بد جوری رنگ باخته

الان می دونم و مطمئن هستم که صدای خروس بی محل خونه مادرم رو با جیکس جیکس سیستم ماشینای مدل بالای یزدی  عوض نمی کنم.

الان اگه خروس ساعت 2 بعد از نیمه شب هم بخونه ناراحت نمی شم . اما حسابی حرصم می گیره از صدای دزد گیر ماشین همسایه بغلی که به خاطر عبور یک گربه نگون بخت یزدی از فاصله 20 متریش  تا صبح صدا می کنه.

الان زندگی تو شهر برا من شده   کار   کار  کار 

هر روز یه مسیر تکراری     صدای بوق ممتد ماشینا تو خیابون      تصادف    فحش     دعوا    دود    گرفتاری   شلوغی اعصاب خوردی

یه بار دیگه شعر رو با خودم زمزمه می کنم و چشمامو می بندم و اروم می رم تو دنیای کودکی

زنجیز دوچرخه پاره شده   من پیاده تا نونوایی نمی رم  

من حالم از بوی کود به هم می خوره(هر چند الان بوی متعفن ریاکاری ها و دغل بازی ها ی زندگی شهری رو تحمل می کنم و دم نمی زنم)

من از فرغون و بیل و کلنگ بدم میاد    از صدای خروس و گوسفند و بز بدم میاد

اما خاطرات تلخ کودکی دیروز الان شیرینی عجیبی داره

فوتبال تو زمین خاکی الان یه آرزو شده   پیاده روی و دویدن تو کشمون زیر سایه درختای توت الان بی شباهت به رویا نیست

صدای خروس بی محل دلنوازترین موسیقی ها ست.

 دیگه از سوباسا   کاکرو   عیشی   لینچان   سباستین    هایدی    بنر   عمو جغد شاخدار   استرلینگ    کایکو    فرانچی   ارنست    گالنی   پپرو    بشوک    لوک خوش شانس    لوسی می    دکتر ارنست  خبری نیست.

حالا ما شرک داریم و عصر یخبندان  و  داستان اسباب بازی و کمپانی هیولا ها

از پسر شجاع خبری نیست. شیپورچی ها رفتن تو جلد دکتر بز . پپرو تا صد سال دیگه دنبال باباش نمی ره. جک گاو شیرده خونشونو به جای اینکه با چند تا دونه لوبیا عوض کنه با گوشی موبایل عوض کرده. لوسی می با اینکه دوباره حافظشو به دست آورده حاضر نیست از زندگی شهری با اون همه تجمل و زرق و برق دل بکنه بیاد تو مزرعه پیش مامانش اینا.

و این جوری شده که الان منتظری پنج شنبه  و جمعه بشه و بنزین 700 تومنی بزنی و فارغ از همه ی هیاهو و سر و صدای زندگی شهری به سادگی زندگی روستایی پناه ببری . آزاد بشی  و رها

زندگی کنی  زندگی به مفهوم واقعی

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:38  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 14:5  توسط مهدی  | 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:58  توسط مهدی  | 

اولین روز دبستان بازگرد


 کودکی ها شاد و خندان باز گرد


 بر سوار اسب های چوبکی


باز گرد ای خاطرات کودکی



خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن مانا ترند


درسهای سال اول ساده بود


 آب را بابا به سارا داده بود



درس پند آموز روباه و خروس


روبه مکار و دزد و چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است



کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز و سرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید



تا درون نیمکت جا می شدیم


ما پر از تصمیم کبری می شدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم



کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود


 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود



همکلاسیهای درد و رنج و کار


بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچک اما مرد مرد



کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد باز کوچک می شدیم


لااقل یک روز کودک می شدیم



یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد آن گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت به خیر


یاد درس آب و بابایت به خیر


ای دبستانی ترین احساس من


بازگرد این مشقها را خط بزن

  نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 13:44  توسط مهدی  | 
چه انتظار عجیبی

تو بین منتظران هم چه غریبی

عجیب تر از آن که چه آسان نبودنت شده عادت

چه بی خیال نشستیم

نه کوششی  نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی....

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:38  توسط مهدی  | 
هر چند که خسته ایم از حال نیا

شرمنده اگر ندارد اشکال نیا

 

ما خط تمام نامه هامان کوفی ست

آقای گلم زبانمان لال نیا

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:25  توسط مهدی  | 
دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان

بهار نمی دونم هنوز تازگی قدیم رو داره یا نه...اصلا حس بهاری شدن هست یا نه...

نمی دونم....

اما تا شقایق هست زندگی باید کرد...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 12:21  توسط مهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM